تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده
می نویسم تا بگویم هستم
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاك.....عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاك

عشق گاهی... ناودان گریه ی اشك بهار
عشق گاهی.... طعنه بر سرو است... در بالای دار

عشق گاهی .....یك تلنگر.... بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه ......در ژرفای تور



عشق گاهی می رود......... آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی...... شور رستن در گیاه
عشق گاهی.... غرقه ی..... خورشید در افسون ماه



عشق گاهی.... سوز هجران است..... در اندوه نی
رمز هوشیاریست ....در مستی می

عشق گاهی.............................. آبی نیلوفریست
قلك... اندیشه ی.... سبز خیال كودكیست

عشق گاهی.... معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای ....................در برگ ریز

عشق گاهی.... شرم خورشید است....... در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت .....ذكر بر لب...... پایكوب



عشق گاهی..... هق هق.... آرام...... اما بی صدا
اشك ریز.... ذكر محبوب است.................... در پیش خدا

عشق گاهی طعم............. وصلت می دهد
مزه ی شیرین ....وحدت می دهد

عشق گاهی........ شوری هجران دوست
تلخی هرگز.............................. ندیدن های اوست
عشق گاهی یك سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب



عشق گاهی......... مشق های كودكیست
حس بودن با خدا ..............................در سادگیست

عشق گاهی.... كیمیای زندگیست
عشق در گل....................... راز ناپژمردگیست

عشق گاهی..... هجرت از من.... تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن.................... ما شدن

عشق گاهی بوی.................. رفتن می دهد
صوت شبناك تو را..................................... سر می دهد

عشق گاهی نغمه ای............ در گوش شب
عادتی شیرین.......................................... به نجوای دو لب

عشق گاهی...... می نشیند روی بام
گاه با صد میل................................. می افتد به دام



عشق گاهی......... سر به روی شانه ای
اشك ریز آخر............................... افسانه ای

عشق گاهی........ یك بغل دلواپسی
عطر مستی ساز....... شب بو اطلسی
عشق گاهی ..................................هم حكایت می كند
از جدایی ها شكایت می كند

عشق گاهی نو بهاری............................ گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو...................... گاهی كوه درد

عشق گاهی.... دست لرزان تو می گیرد..................... درون دست خویش
گاه مكتوب تورا ناخوانده ........................می داند زپیش



عشق گاهی راز پروانه است........................ پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست................................................. در انبوه جمع

عشق گاهی........................ بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی.............................. بن بست ..............یاد مادری

عشق گاهی هم........................... خجالت می كشد
دستمال تر به پیشانی .......................عالم می كشد

عشق گاهی........... ناقه ی اندیشه ها را......... پی كند
هفت منزل را...... تا رسیدن.......................... بی صبوری طی كند

عشق گاهی..................................... هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه............. راهت می دهد

عشق گاهی ....................در عصا پنهان شود
گاه بر آتش............ گلستان می شود

عشق گاهی................................. رود را خواهد شكافت
فتنه ی نمرودیان......... زو رنگ باخت

عشق گاهی............................ خارج از................. ادراك هاست
طعنه ی لولاك.............. بر افلاك هاست


عشق گاهی............................. استخوانی در گلوست
زخم مسماریست................ در پهلوی دوست

عشق گاهی ......................ذكر محبوب است ............بر نی های تیز
گاه در چشمان مشكی.......... اشك ریز

عشق گاهی .......................خاطر فرهاد و شیرین می كند
گاه میل لیلی اش................. با جام مجنون می كند

عشق گاهی.................................. تاری یك آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن................ معشوق در آدینه ای

عشق گاهی.............................. موج دریا می شود
گاه با ساحل .....................هم آوا ........................می شود

عشق گاهی.............................. چاه را منزل كند
یوسفین دل را.................... مطاع دل كند

عشق گاهی ................................هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و.................................... هم نشین لاله شد

عشق گاهی............ در فنا معنا شود
واژگان دفتر................................. كشف و تمناها شود

عشق را گو............................. هرچه................... می خواهد شود

با تو اما.................... عشق......................... پیدا می شود
بی تو اما ....................عشق كی.......................................... معنا شود...؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط کسی که آشناست | 
سلام دوست من :
زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک …
سوت داور............
بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
مهربون شدی…
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ?ــــــــــ
بازی تمام شد...
زندگی را باختی
***
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم
به بهانه تولد حقایق
غم انگیزی که درد را به درد می آورد
و آتش را می سوزاند
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای
آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد،
گریه می کنم با شکوه ،
مثل اقیانوس ،
بلند مثل کوه ،
او نمی شنود و نمی داند که ماه ،
خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:36  توسط کسی که آشناست | 
سلام

به خودم به همه به تو که داری این نوشته های ذهن درهم و برهم مرا می خوانی . روزهایی آمدند و رفتند . روزهایی که فقط گذشتشان را فهمیدم اما حالا می بینم هیچ چیز دیگری از آن نفهمیده ام . نه حتی می دانم که آن زمان چه احساسی داشته ام و چه کرده ام . حتی نمیدانم  چگونه به زندگیم نگاه کرده ام . نمی دانم آن روزها خدا بود یا نبود . شاید هم بود . نه حتما بود . اما با من بود ؟

فقط چند لحظه خاطره گنگ ! چند نگاه بیهدف و بسیار حرفهای بیهوده . اینها تمام آنچیزی است که من از این روزها به یاد دارم .

همیشه فکر اینکه کسی وارد زندگیم شود و دلم را به زنجیر بکشد برایم شیرین بود اما تصور اینکه این صیاد دام بنهد و خود صید گونه بگریزد را هیچ وقت نکرده بودم . اما اتفاق افتاد . روزهایی که گذشت این صیاد را دیدم . با مردی آشنا شدم که احساس کردم می توانم در کنار او تجربه زندگی زناشویی را با تعریفی جدید از مفهوم خودم داشته باشم . اما او رفت . بی آنکه من دلیل واقعی اش را بدانم . بی آنکه من حرفی زده باشم . بی آنکه من باعثی بر این رفتن باشم . من فقط نگاه کردم . آمدن و رفتن اورا فقط نگاه کردم ...........ما هیچ ما نگاه ............فقط نگاه .....فقط نگاه . انگار که مسخ شده بودم و وقتی به خود آمدم که تلخی رفتن او جگرم را ژرف می سوزانید .......خدایا ! چقدر دلم برای خودم می سوزد.

همیشه توی ذهنم این جمله یکی از زنان فعال سیاسی ایران بود که می گفت زنان وجه المصالحه مردان می شوند . یادم نمی آید کی بود . دوران دانشجویی ام پر بود از جمله ها و شخصیتهای اینچنینی . اما باورش نکردم تا وقتی که خودم شدم چنین شخصیتی یعنی به نوعی وجه المصالحه اما اینبار به جای مصالحه دعوا رخ داد بین پدرم و کسی که می خواست شاید مرد من شود ....... و هیچ کس حتی نخواست که بداند من چه می خواهم .

و حالا من هرروز بیش از روزهایی که گذشتند دلم برای خودم می سوزد . اما فریاد بر نمی آورم. تا مبادا پدرم لحظه ای احساس گناه یا شرمساری کند . اگرچه احتمالا او از نظر عرفی و سنتی و دینی و هزار کوفت و زهرمار دیگر خود را ولی و صاحب من می داند و چنان محق که در درستی رفتار خود شک هم نکند . اما من که می دانم .......

و باز فریادنمی کنم تا مبادا این مردم لعنتی ٬ این عرف پوسیده بدبو و متعفن ٬ این لجنزار سنت و دیانت ٬ و ذهنهای منجمد اطرافیان و دوستانم آن فریاد را از فشار هورمونهای گندیده بدنم بدانند .

 مسخره نیست؟ بین مردمی زندگی کنی که حرف زدنت ٬ انتخابت ٬ سکوتت ٬ و حتی را ه رفتنت را روی جنسیت و دلیل رفتارت را عضوی بدانند که ...........

نمی دانم چه بگویم ؟ هنوز دچار شوکم ............

خدایا ! کمک کن ..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:24  توسط کسی که آشناست | 
 
از ما چنان كه باید و شاید
كاری نرفته است
اینك كه پای رفتنمان نیست
بی تاب و بی توان
یعنی كه تاب نیست،
توان نیست



هنگام برگذشتنمان نزدیك
دیگر زمان ماندنمان نیست
تنها
چشم امید ما به شما مانده ست
ای سروهای سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان سروقد

گفتیم با بطالت پدر از بیم
بیعت نمی كنیم و
نكردیم

اما بر جمع ما چه رفت
كه مفتون شدیم و راه
راندیم بر تباه

دیدیم
اینجا نه رستگاری
كه هول زار تباهی بود
پایان سر به راهی

آری، دریغ، عقربه ی ساعت زمان
راهی به بازگشت ندارد

اینك رسیده ساعت ما،
تنها
چشم امید ما به شما مانده ست
ای سروهای سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان

تا استوارتر به بر آئید
و همصدا بسرائید:
« ما سروهای سبز جوانیم
در چار فصل سال
سرسبز و سرفراز می مانیم»
چشم امید ما به شما مانده ست

گر ابرهای تیره سفر كردند
و نور روشن فردا را دیدید
از ما به مهربانی یاد آرید
از ما كه در تمام شب عمر
در جستجوی نور سحر پرسه می زدیم

در خاطر آرزوی ما را
بسپارید
از ما به مهربانی
یاد آرید!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:36  توسط کسی که آشناست | 
وقتی او حرف می زد من چون مطمئن بودم از آنسوی سیم نمی تواند مرا ببیند با خودم ریسه می رفتم . وقتی او می گفت دوستم دارد من دلم می خواست کله معلق بزنم . وقتی او گفت که مرا با تمام وجود می خواهد توی دلم یه چیزی هری ریخت پایین و یهویی  ترسیدم . گفتم چقدر گفت خیلی . همیشه ازدوست داشتن زیادی می هراسیده ام  و حالا در دام کسی گرفتار شده ام که اظهار می کند بسیار دوستم دارد آنچنانکه به قول خودش برایم می میرد .و شب خواب ندارد . می گفت نگاههایت دربدرم کرده می گفت چشمش را که می بندد مرا می بیند .  ومی گفت ..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 8:31  توسط کسی که آشناست | 
حتی این مسافرت چهار پنج روزه هم حال نداد . دیدن دوستان هم نتوانست باعث شود تا یک لحظه حتی یک لحظه این نفرت انگیزی عشق یکطرفه ام را بکاهد .

حالا بازهم دلم گرفته ..دلم یک شانه استوار می خواهد برای ضجه زدن . شانه های مادرم کوچک و پیرند و شانه های پدرم که زمانی استوار می نمود فرو نشسته اند . شانه ای قوی می خواهم . دلم دارد گر می گیرد از  اینهمه تنهایی....

به خودم به دروغ هم دیگر نوید نخواهم داد . از اینهمه دروغی که به خودم می گویم خسته شده ام . ازروزهایی می ترسم که فرای دروغ٬ تلخ و سنگین مرا فرا می خوانند .

مرا بخوانید ... ای همه فرشته های زمینی .من از آسمان بریده ام . مرا  بخوانید

بگذارید وزوز بالهای مگس گونه تان فریبم دهد

فرشتگان آسمانی برشما لعنت . 

همه تان  به درک بروید

فرشتگان زمینی برمن رحمت آورید .

این منم که اینگونه می نالم

برمن رحمت آورید ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:27  توسط کسی که آشناست | 
جشن تیرگان

اين جشن ميان زرتشتيان دوره اي ده روزه داشت و از تير روز از تيرماه ، روز سيزدهم شروع و به باد ايزد يعني روز بيست و دوم پايان مي گرفت.

 زرتشتيان تيرگان را “ تير و جشن ” مي نامند و برايش اهميت فراواني قايل اند. لباس و پوشاك نو مي پوشند و نقل و شيريني و ميوه و خوراك هاي سنتي و ويژه مي پزند. پيش از اين روز خانه را خوب پاكيزه نموده و بامدادان شست و شو مي كنند و خواندن دو نيايش “ خورشيد نيايش ” و “ مهرنيايش” از اوستا را بسيار نيكو مي دانند
شايد “ تير و جشن” يكي از شادترين جشن هاي كهن ايراني بوده باشد. در اين جشن بيش از همه بچه ها بهره مي بردند با تارهاي نخي و رنگيني كه به مچ دست مي بستند در كوچه ها و خانه ها و بامها مي دويدند ، ترانه مي خواندند و كنار نهرها و جويها و تالاب ها به هم آب مي پاشيدند و يا به آب مي پريدند .

از مهم ترين چيزهايي كه در اين جشن تدارك مي ديدند، بندي بود از تارهاي هفت رنگ ابريشم يا نخ كه با رشته اي از سيم زرين و نازك مي بافتند. اين بند را “ تير و باد Tiru-Bad ” مي ناميدند. در اين روز كله قند را در كاغذهاي سبز رنگ بسته بندي كرده و دور آن “ تيروباد” مي بستند و به خانه تازه عروسان و نودامادان پيش كش مي فرستادند. از روزهاي پيش از جشن “ تيروباد ” در همه خانه ها مهيا مي شد. بامداد روز جشن از كوچك و بزرگ - به ويژه كودكان - اين بند را به مچ دست يا به دكمه لباس و جايي از پوشاك مي بستند. اين بند را با خوشي و شادماني تا روز پايان جشن يعني باد روز با خود داشتند. آنگاه در روز مذكور به دشت يا بام خانه رفته ، بند را باز كرده و با فرياد و بانگ شادماني به باد مي سپردند. اين كردار اشاره اي به عمل آرش كمانگير دارد كه تير را رها كرد و مرز ايران زمين معين شد. جنگ و ستيزي طولاني پايان يافت و به فرمان خداوند، باد يا ايزد باد، تير را در آن مسافت دور برد. به همين جهت بر آن تمثيل اين رسم انجام مي شد كه باد آن بند را به ياد حادثه مذكور به دورها مي برد. به همين جهت است كه مبدا جشن را تير روز و پايان آن را باد روز قرار داده اند، بر اين انديشه كه تير در روز باد، پس از ده روز از حركت ايستاد.

ديگر از آداب اين جشن ميان زرتشتيان، فال كوزه مي باشد. مقدمه فال كوزه در روز دوازدهم برگزار ميشود، به اين طريق كه در مجلسي كه از پيش كساني در آن دعوت شده اند ، دختر نابالغي كوزه اي خالي يا پر از آب را دور مجلس مي گرداند و هركس به نيتي كه دارد چيزي در آن مي اندازد و سپس كوزه را در جايي مي نهند كه زير درخت باشد و پارچه سبزي روي كوزه مي كشند و آيينه اي روي آن مي گذارند. آنگاه عصر روز تير و جشن ، همان دختر مراسم تطهير انجام داده و كشتي نو مي كند و كوزه را برداشته و باج مي گيرد يعني ساكت و خاموش مي ماند و سرگذر در محله مي نشيند. مهمانان روز پيش، كه هريك با نيت چيزي در كوزه افكنده بودند مي آيند. هر كس شعري مي خواند و دختر دست در كوزه كرده ، چيزي بيرون مي آورد. صاحب آن شي ، نيت خود را با شعري كه خوانده شده سنجيده و بدان فال گرفته و آنرا شگون مي داند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:24  توسط کسی که آشناست | 
برای روزهای دلتنگی خودم می نویسم . برای روزهایی که روزمرگی هایم صبح به صبح به من پوزخند  می زنند و پاهای خسته عمرم را قلقلک می دهند . گاه فکرمی کنم  تاوان چه چیز را دارم پس  می دهم . به نفرین کدام کس گرفتارشده ام که اینگونه روزبروز بی تابتر می شوم .مانده ام ..........

می نشینم و امیدوارانه به روزهایی فکرمی کنم که باید خودم را ازاینهمه بار بیهوده تکانده و پای در  راه گذارده باشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 14:25  توسط کسی که آشناست | 
از این چند تا عکس خوشم اومد کپی گرفتم گذاشتم اینجا . قشنگن نه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:0  توسط کسی که آشناست | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:53  توسط کسی که آشناست | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می نویسم تا بگویم هستم . می نویسم تا خودم را هرروز در قاب واژه ها تعریف کنم و فراموش نکنم که می توانم حرف بزنم . حرف می زنم تا به اسارت خاموشی بیش از این کشیده نشوم . چقدر دستهایم از بندهای سکوت درد می کند . تاول را برگرده زبانم می ترکانم و حرف می زنم .

پیوندهای روزانه
یادداشت های بی مخاطب
دلشوره
کراپس (آیدا)
مترسک فیلسوف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم شهریور 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM